تبليغاتX
من اینجا بس دلم تنگ است...

من اینجا بس دلم تنگ است...

روزی که تصمیم به وبلاگ نویسی گرفتم خیلی خیلی غمگین بودم.امروز فقط خیلی غمگینم.و این یعنی "خیلی" تغییر!!!

چند وقتیه بخاطر یه سری مسایل تصمیم گرفتم درِ این وبلاگو تا اطلاع ثانوی تخته کنم.

شاید روزی برگشتم....اما فقط وقتی میام که با خط درشت بنویسم:

کارشناسی ارشدم مبارک!

سال آخر کارشناسیم و بچه های مترجمی میدونن چقدر وقت و انرژی میخواد.

زمانی میخواستم انرژیمو با وب نویسی تعدیل کنم وحالا تصمیم گرفتم با درس خوندن!!

این یه بخش قضیه س اما همه ی جریان نیست!

گاهی کسانی که دوستشون داری و دوستت دارند٬دوست داشتنو توی بوته ای آزمایش میکنن که خودشونم میدونن عاقلان سخره میگیرند و دیوانگان پوزخند میزنند!!

شاید اینم یه جور آزمایش و امتحانه!!هر چند برد و باختش هیچ چیزو عوض نمیکنه.

توی این مدت دوستای خوبی پیدا کردم که تخته شدن در وبلاگم دلیل نمیشه اونارو فراموش کنم.همچنان مشتری نوشته هاشون خواهم ماند.

حداقل هفته ای ۲بار نظرات وبلاگم و مطالب وبلاگ دوستانمو خواهم خوند....

امیدوارم روزی برسه که نه من و نه هیچ کس دیگه زمین خورده ی غم نباشیم!!

هیچوقت یاد نگرفتم واسه خداحافظی کردن با کسی یا چیزی چی باید گفت.فقط میگم:

                                    خداحافظ

 

نوشته شده در 88/07/26ساعت 20:7 توسط دخترک تنها| |

خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري

لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري

آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري

با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري

صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري

عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري

رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم:
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري

عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري

روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث
در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري

چند وقتی بود اوضاع و احوالم زیاد روبراه نبود.خودمم نمیدونم دارم چکار میکنم.تصمیم گرفتم شدیدا غرق کارو درس بشم تا فرصتی واسه غمگین شدن پیدا نکنم اما الان شدم یه آدم پرمشغله ی غمگین!!

خیلی وقت بود آپ نکرده بودم.بیشتر از این خوبیت نداشت!!!

نمیدونم کسی میدونه چرا این روزها همه غمگین و تنهان؟چرا همه جا سیاهه؟چرا رنگها اینقدر مات شدند؟اشکال از چشم ماست یا نقش و نقاش؟

 

نوشته شده در 88/07/24ساعت 21:6 توسط دخترک تنها| |

بچه که بودم آرزو داشتم سوار یه ستاره بشم و از اون بالا بقیه رو نگاه کنم.....ستاره مو هم انتخاب کرده بودم.....یه ستاره ی زیبا و پرنور که بعدها فهمیدم همون زهره س!!

هنوزم این آرزو باهامه....هنوزم آرزو دارم سوار یه ستاره بشم....توی کهکشان پرواز کنم و به دنیای زیر پام لبخند بزنم....

اما دیگه فرصت نمیکنم مثه اون روزا غرق ستاره ها بشم...

یادمه اون روزا آخرین روزای زمستون هر سال واسه ی آخرین بارون روزشماری میکردم و وقتی نم نم بارون شروع میشد می ایستادم زیر بارون...اونقدر زیر بارون میموندم تا خیس خیس میشدم...گاهی مجبور میشدم این کارو چند با دیگه هم تکرار کن!چون بعد از چند روز میفهمیدم آخرین بارون نبوده!!!

تنها عایدیم از این کار لذت وصف ناشدنی بود و سرماخوردگی و عصبانیتهای مامانم...و من همه ی اینا رو به جون و دل میخریدم...نمیدونم از کی دیگه اینکارو نکردم...نمیدونم چطور از آرزوهام فاصله گرفتم...امشب بازم به آسمون نگاه کردم...ستاره ی بچگیامو که دیدم دلم گرفت...دلم تنگ شد واسه اون روزا...واسه ستاره شمردنا...زیر بارون ایستادنا...

دلم میخواد یه تاب بلند پیدا کنم..میخوام باهاش اونقدر بالا برم که بتونم ستاره مو بچینم....دلم یه سرسره ی بلند میخواد که چند ساعت روش سر بخورم و برسم به یه دریا...

کی زمان گذشت و من بزرگ شدم؟کجای زندگی چشمام بسته بود و من گذر زمانو ندیدم؟

نوشته شده در 88/07/15ساعت 20:5 توسط دخترک تنها| |

غمم از وحشت پوسيدن نيست

غم من غربت تنهائي هاست

برگ بيد است كه با زمزمه جاري باد

تن به وارستن از ورطه هستي مي داد

 

يك نفر دارد فرياد زنان مي گويد

 در قفس طوطي مرد

و زبان سرخش

سر سبزش را بر باد سپرد

 

من كه روزي فريادم بي تشويش

مي توانست جهاني را آتش بزند

در شب گيسوي تو

گم شدم از وحشت خويش....

گاهی شدیدا آرزو میکنم به جای انسان،یه پرنده بودم ....یا یه مورچه یا حتی یه برگ زرد پاییزی...آرزو میکنم هر چیزی باشم جز انسان!!

دلم میخواد نیست بشم...یه قطره اشک بشم و بچکم ته یه اقیانوس که به یه کویر ناشناخته ختم میشه....

دلم میخواست موجود نفرت انگیزی بشم که هیچ کس حاضر نشه دوستم بداره

تا مجبور نشم دل کسی رو بشکنم و متهم به بازی با احساسات کسانی بشم که برای احساسات و تصمیماتم ارزش قایل نیستند...

چرا بعضی آدما نمیتونن درک کنن دوست داشتن با مالک شدن فرق داره؟

چرا نمیخوان بپذیرن میشه کسی رو پرستید اما همخونه ش نشد؟

امشب دلم بیشتر از همیشه گرفته.....

نوشته شده در 88/07/05ساعت 0:1 توسط دخترک تنها| |

این چند روزه نبودم
سیستمم بدجوری بهم ریخته بود
مجبور شدم یه مدت بدون وب و نت سر کنم
بیشتر از همه نگران حال تنها خانم بودم
آخرین بار زیاد سرحال نبود
اولین کاری هم که کردم سر زدن به وبلاگش بود.
از همه دوستان عزیزم که این چند روزه خصوصی و غیرخصوصی جویای احوالم بودن یه دنیا ممنونم پیامای قشنگتون یه جور نور خوشرنگه که آسمون دلمو نوربارون میکنه
مرسی بابت همه ی مهربونیا
شعر زیر هدیه یکی از دوستان خوش ذوقمه که با اندکی تلخیص!! تقدیم میکنم به همه ی دوستان خوبم:
 
اگر به خانه ی من آمدی
برایم مداد بیاور
مداد سـیــاه
می خواهم روی چهـــره ام خـط بکشـم
تا به جــــرم زیبایی در قـــــفس نیفتم.

یک ضربـــدر هم روی قلبـــم
تا به هوس هم نیفتم !
یک مداد پاک کن بده برای محـو لـب ها
نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان ، سیاهم کند!

یک بیلـچــه، تا تمام غرایز زنـــانه را از ریشــه در آورم
شـــخم بزنم وجودم را ...
بدون اینها راحت تر به بهشـت می روم گویا!

یـک تیــغ بده؛ موهایم را از ته بتراشم سرم هوایی بخورد
و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم !

نخ و سوزن هم بده، برای زبانـــــــم
می خواهم ... بدوزمش به سق....
اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود
می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانســــور کنم !

پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شستشـوی مغزی
مغزم را که شستم ، پهن کنم روی بند
تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت
می دانـــی که؟ بایــد واقع بیـــن بود !

صدا خفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر
می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب
برچسب فاحشـــه می زنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!....

تو را به خدا....اگر جایی دیدی حقــی می فروختند
برایم بخر ... تا در غذا بریزم
ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !

و سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکــــــــارد بخر به شکل گردنبند
بیاویزم به گردنم....و رویش با حروف درشت بنویسم:

من یـک انسانم
من هنوز یک انسـانم

من هر روز یک انسانم....

نوشته شده در 88/06/29ساعت 20:46 توسط دخترک تنها| |


To fall in love
عاشق شدن


To laugh until it hurts your stomach
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره


 To find mails by the thousands when you return from a vacation

بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری


To go for a vacation to some pretty place

برای مسافرت به یک جای خوشگل بری



To listen to your favorite song in the radio

به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی


To go to bed and to listen while it rains outside
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی


To leave the Shower and find that the towel is warm
از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ت گرمه !


To clear your last exam

آخرین امتحانت رو پاس کنی


To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to

کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت می خواد ببینیش بهت تلفن کنه


To find money in a pant that you haven't used since last year

توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی کردی پول پیدا کنی



To laugh at yourself looking at mirror, making faces
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!



Calls at midnight that last for hours

تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه




To laugh without a reason
بدون دلیل بخندی



To accidentally hear somebody say something good about you

بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره ازت تعریف می کنه


To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می تونی بخوابی !



To hear a song that makes you remember a special person

آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یادت می یاره


To be part of a team

عضو یک تیم بشی


To watch the sunset from the hill top
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی


To make new friends

دوستای جدید پیدا کنی



To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person
وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین !


To pass time with your best friends

لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی



To see people that you like, feeling happy
کسانی رو که دوستشون داری خوشحال ببینی



See an old friend again and to feel that the things have not change
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینی و ببینی که فرقی نکرده



To take an evening walk along the beach
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی



To have somebody tell you that he/she loves you
یکی رو داشته باشی که بدونی دوستت داره



remembering stupid things done with stupid friends. To laugh .......laugh. ........and laugh ......
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ....... باز هم بخندی


These are the best moments of life....
اینها بهترین لحظات زندگی هستند


Let us learn to cherish them
قدرشون روبدونیم


"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگی  هدیه ایست که باید ازش لذت برد نه مشکلی که باید حلش کرد

نوشته شده در 88/06/19ساعت 18:33 توسط دخترک تنها| |

 

آفتاب را از نگاهم دزديدند
من در روزگارِ هميشه شب متولد شدم
با نور ماه زندگي كردم
و اكنون اين ماهي كوچك
در تنگ خاطراتم نمي‏رقصد

با شروع امتحانات ناگزیر شدم بارِ کم کاریِ 2ماهه را به دوش بکشم و جبران مافات کنم!!

شاید هم یک جور اعاده حیثیت بود،می خواستم ثابت کنم با وجود جریانات عاطفی اخیر باز هم میتوانم تصمیم بگیرم و باشم.

و اینگونه شد که دخترک تنها مصمم شد کتابها را برای یک هفته همدم  تنهاییش کند!!

اولین شاهکار در آوردن مودم بود و حبس لپ تاپ تویِ کیف و تبعیدش به دوردست ترین کمد!!

دومین شاهکار هم نشستن کنج اتاق بود و دست و پنجه نرم کردن با کتابهایی که مهجور بودند و چشم انتظار ماندن که کی غالب میشه و کی مغلوب!

توی این یک هفته من بودم و کتاب و نسکافه و پیشیِ کوچکی که کنارم بود،گاهی مهربان بود و به دل نشستنی و گاهی خیز بر میداشت و تیزی دندانهایی را به رخم میکشید که یقین داشتم هیچوقت مرا نخواهند درید!

شاهکار بعدی دستاورد دو شاهکار قبلی بود.امتحاناتم خیلی خوب بودن و مثل هر ترم خط بطلانی کشیدم به نظرات همه ی دوستانِ مخالفِ شبِ امتحانی درس خواندن!

این روزها مشغول سپری کردن روزهای خوش بیکاری ام،روزهایی که با نزدیک شدن مهر حضورشان غنیمت است.

این یادداشت پوزش خواستن از کسانی ست که انتظار داشتند بیشتر کنارشان باشم و نبودم.

اما اومدم که باشم

چون بودن عزیزانم باعث مبشه کمتر خفقان این شب های تیره به جنونم بکشند....

نوشته شده در 88/06/15ساعت 21:43 توسط دخترک تنها| |

پيش از اينها فكر مي كردم خدا

خانه اي دارد كنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتي از الماس و خشتي از طلا

پايه ها ي برجش از عاج و بلور

برسر تختي نشسته با غرور...

رعد و برق شب، طنين خنده اش

سيل و توفان، نعره توفنده اش

دكمه پيراهن او، آفتاب

برق تيغ و خنجر او، ماهتاب

 

پيش از اينها خاطرم دلگير بود

از خدا، در ذهنم اين تصوير بود

آن خدا بي رحم بود و خشمگين

خانه اش در آسمان، دور از زمين

در دل او دوستي جايي نداشت

مهرباني هيج معنايي نداشت

 

هرچه مي پرسيدم، از خود، از خدا

از زمين، از آسمان، از ابرها

زود مي گفتند: اين كار خداست

پرس و جو از كار او كاري خطاست

هر چه مي پرسي، جوابش آتش است

آب اگر خوردي، عذابش آتش است...

 

با همين قصه، دلم مشغول بود

خوابهايم، خواب ديو و غول بود...

   

تا كه يك شب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد يك سفر

در ميان راه، در يك روستا

خانه اي ديديم، خوب و آشنا

زود پرسيدم: پدر اينجا كجاست ؟

گفت: اينجا خانه ی خوب خداست !

گفت: اينجا مي شود يك لحظه ماند

گوشه اي خلوت، نمازي ساده خواند

باوضويي، دست و رويي تازه كرد

با دل خود، گفتگويي تازه كرد

 

گفتمش: پس آن خداي خشمگين

خانه اش اينجاست ؟ اينجا، در زمين ؟

گفت: آري، خانه او بي رياست

فرشهايش از گليم و بورياست

مهربان و ساده و بي كينه است

مثل نوري در دل آيينه است

عادت او نيست خشم و دشمني

نام او نور و نشانش روشني

قهر او از آشتي، شيرين تر است

مثل قهر مهربانِ مادر است

 

دوستي را دوست، معني مي دهد

قهر هم با دوست، معني مي دهد

هيچ كس با دشمن خود، قهر نيست

قهري او هم نشان دوستي است ...

 

تازه فهميدم خدايم، اين خداست

اين خداي مهربان و آشناست

دوستي، از من به من نزديكتر

از رگ گردن به من نزديكتر

 

آن خداي پيش از اين را باد برد

نام او را هم دلم از ياد برد

مي توانم بعد از اين، با اين خدا

دوست باشم، دوست ، پاك و بي ريا

 

مي توان با اين خدا پرواز كرد

سفره دل را برايش باز كرد

مي توان در باره گل حرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چكه چكه مثل باران راز گفت

با دو قطره، صدهزاران راز گفت...

 

 قيصر امين‌پور

نوشته شده در 88/06/02ساعت 14:53 توسط دخترک تنها| |

هوا ابریست،آسمان تیره تر از همیشه به زمینیان پوزخند می زند.

سنگها را بسته اند و آب را در بیابان به بهای شرافت حراج کرده اند.

ماه خدا آمده و دلها همچنان روزه ی سکوت گرفته اند.

در چند پستو باید کلام را استتار کرد تا قفل بر دهانت و زنجیر بر پایت نزنند؟!!؟

این ماه نیز آمد و سرهای به زیر فکنده شده چشم به نور دوخته اند شاید قاصدکی خبر از خردک شرری بیاورد....هرچند انتظار خبری نیست مارا!!

نوشته شده در 88/06/01ساعت 23:36 توسط دخترک تنها| |

صبح بود که تصویر روبرویم دنیا را لحظه ای متوقف کرد...

چه میدیدیم؟

رویا بود یا حقیقت؟

تصویر خسته و دلمرده ی روبرویم که بود که اینچنین غضبناک مرا مینگریست؟خشم و درد نگاهش چرا به صلیبم میکشید؟!!؟؟

خودم بودم!!!!با چهره ای پریشان،با نگاهی که تلفیقی بود از درد و رنج و ملامت....از خشم و مرگ و تقلای زنده ماندن....

چه بر سر خودم آورده بودم؟!!!؟

چشمهایم که تا چندی پیش کودکانه می خندیدند اکنون چه بی تابانه در ستیز خشم و رنج به تقلا افتاده اند!!

دنیا متوقف شد...زمان از حرکت ایستاد...من ماندم وخودم...من ماندم و نگاهی مؤاخذه گر...من ماندم و احساسی که در من متولد شده بود!!

احساس زیبای  زندگی،تلاش و خودسازی...

باید از نو به پا خیزم.زمین را بوسه زنم که در آغوشم گرفت تا غرق نشوم و دگربار برخیزم...روزی دگر آغاز کنم با تجربه ای نو...تجربه ای از جنس نور و عشق.

من اکنون عاشقی هستم که دوباره متولد شده است و می خواهد با قلم خود زندگی را رنگ آمیزی کند و جشن تولد دوباره اش را با حلول ماه خدا به پا کند.

دوستان!من برخاستم....من از نو شروع میکنم و میسازم.زندگی را در دستانم میگیرم و قلبم را احیا خواهم کرد اما...

همچنان عاشق خواهم ماند...عاشقی که دوباره متولد شده است.

و کیست که مرا یاری کند تا راهم به بیراهه نرود؟

نوشته شده در 88/05/31ساعت 0:49 توسط دخترک تنها| |

 

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

خسته‌ام از اين كوير، اين كوير كور و پير

اين هبوط بي‌دليل، اين سقوط ناگزير

دلم باز گرفته........

هیچ چیز تازه ای نیست دلِ گرفته ام

این روزها به هرکسی میرسم دلش گرفته

ای روزها همه بغض کرده اند و همه چشم به راه معجزه...

این روزها زمان را از یاد برده ام

این روزها روز وشبم یکی شده

نوشته شده در 88/05/30ساعت 0:2 توسط دخترک تنها| |

حصار تنهایی بر سرم آوار شده،

هجوم بی کسی به زمینم زده

و در این خلوت نفرین شده، بی صدا فریاد میزنم شاید بشنود آن کس که عمری می شنیدو نمی دیدمش!

از خود راندمش....اگرچه قلبم را به نامش کرده بودم

و حال میخوانمش...........

اما حصار غرور ونهیب عقل به زنجیرم می کشند

من که خود راندمش بی تابم از فراقش

او که قسم داد و گریست........؟؟؟؟؟

اشکهایش آتش به سرتاپایم فکند

آتش گرفتم و سوختم..... و میسوزم... ومیسوزم... ومیسوزم...

تنهاییم را با که قسمت کنم وقتی پایانی بر تنهاییم نیست؟!؟

وقتی گم شده ام در نهایت تاریکی؟

 

نوشته شده در 88/05/29ساعت 0:46 توسط دخترک تنها| |

هنوز چشمانت با چشمانم عشق بازی می کند
شاید باور نکنی!!!
در تمام شعرهایم
احساست می کردم ... ودلم
این غم دان پر درد
این صندوقچه اسرارت
هوای تو را بارها می کرد
و من قول تو را برای فردا ، بارها به او می دادم
و او مانند یک بچه از برای دیدنت
مدت ها غروب آفتاب را نظاره می کرد و
هنگامه شب مرا به اغما می کشاند....
و من عاجز از گفتن چیزها و ندانسته ها
بارها او را تنبیه می کردم.....!!!
نمیدانستم تو آنقدر برایم با ارزش بودی
که هم جسمم و هم دلم را صدها بار به جان کندن کشاندم
این دخترک.......
این من!!!
نتوانست هیچگاه بگوید که چه دردی دارد.....
و در تمام لحظه ها اشک خدا را هم بر روی دیدگانش می دید
نوشته شده در 88/05/27ساعت 21:28 توسط دخترک تنها| |

از عشق و رسیدن ها

یک واقعه پابرجاست

تقدیر دل عاشق

عشق و نرسیدن هاست.

نوشته شده در 88/05/27ساعت 20:46 توسط دخترک تنها| |

كنون كز من به جا مشت پري در آشيان مانده...

و آهي زير سقف آسمان مانده؛

بيا :

آتش بزن اين بال و پر ها را ؛

رها كن اين دل غمگين تنها را...

 

ولي ديگر مگو با من

كه اصلا معني عشق و محبت را نمي‌دانم !

كه در چشمان تو رنگ محبت را نمي‌خوانم.

 

تو را راندم...    تو را راندم...

ولي آن لحظه گويي آسمان مي‌مرد ،

جهان تاريك مي‌شد...  كهكشان مي‌مرد.

 

تو را راندم...    تو را راندم...

كه در جام دگر ريزي      شراب آرزوها را ؛

به زلف ديگر آويزي        آن گلهاي صحرا را !

 

مگو ديگر....     مگو با من.....

مگو از هستي و مستي...

كه من تك لاله صحراي انبوهم

كه گلهاي نگاه و خنده هايم رنگ غم دارند.

 

ببر از خاطر آشفته نامم را..

بزن بر سنگ جامم را..

مرا بشكن...      مرا بشكن...

تو سر تا پا وفا بودي..        تو با درد آشنا بودي..

ولي اي مهربان من..         بگو آخر

كه از اول كجا بودي ؟

نوشته شده در 88/05/27ساعت 15:56 توسط دخترک تنها| |

Design By : Night Melody